[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

منوی اصلی

بخش ها

نویسندگان

آرشیو

آمار
بازدید امروز : 47
بازدید دیروز : 26 ‍
بازدید این ماه : 807
بازدید امسال : 3656
بازدید کل : 5163
تعداد پست ها : 55
تعداد لینک های لینکستان : 0
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 0

سخن روز
خرم آنروز کزین منزل ویران بروم .......... راحت جان طلبم وزپی جانان بروم


درکه

امروز رفته بودم درکه

با یه جمع خوب دوستانه

خوش گذشت.خیلی


نوشته شده توسط راحله | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


اینم از مروز...

  ساعت حدود 2 بود که از خونه زدم بیرون. رسیدم  سر نیایش ومنتظر تاکسی بودم  که  یکدفعه دیدم 10، 15 تا ماشین توی دو  لاین به صورت کاملا مارپیچ دنده عقب میان اونم وسط بزرگراه ! با تعجب که اینا چشونه سوار تاکسی شدم و یه کم جلوتر فهمیدم اوضاع از چه قراره!  چراغ قرمز سر ستاری خراب بود ! و ملت از خود گذشته و با حوصله ، با متانت تمام به حقوق همدیگه احترام می ذاشتن و یه ترافیک قفل شده اساسی رو درست کرده بودن! و ما هم یه چهل دقیقه ای اونجا گیر کرده بویدم. حالا بگذریم از اینکه گشت راه داشت واسه خودش راه باز می کرد و 4 تا ماشین پلیس پایین تر از این ترافیک  خوشحال ایستاده بودن و خاطیان رها یافته از ترافیک رو جریمه می کردن !

به جای بیست  دقیقه یه ساعته رسیدم سر ولیعصر. از اونجا که میرداماد کار داشتم و دیدم ولیعصر رو به پایین شلوغه و من هم دیگه حوصله ترافیک رو ندارم شروع کردم به پیاده رفتن. چهار قدم پایین تر دیدم که شونصد  تا  پلیس و گارد و الگانس  و ون و پاترول ریختن تو خیابون، ملت هم از اینور به اونور میدون و پلیس هم به دنبالشون! اونجا که اجازه ایستادن نبود اما جلوتر فهمیدم که در اعتراض به نام خلیج عربی مردم جلو سفارت امارات تجمع کرده بودن و شعار می دادن!

کارم تو میرداماد به دلیل قطع برق! نصفه نیمه موند  و رفتم تجریش پی یه کار دیگه! هوا تاریک شده بود که میخواستم برگردم . دیدم یه ماشینه داره داد می زنه آریاشهر دو نفر . با خودم گفتم ای ول اینجوری هم سریعتر می رسم، هم تو ترافیک وحشتناک ولیعصر گیر نمی کنم، تازه سر اتوبان هم نباید منتظر ماشین بمونم. سوار شدم اما خدا نصیب دشمنتون نکنه به غلط کردم افتادم . یاروهه فکر کنم یه کوچولو معتاد بودوستش هم عقب نشسته بود. من و یه خانم و یه آقای دیگه هم مسافر! تا برسیم من فقط ذکر خوندم و به خودم فحش دادم. یارو قرار بور از همت بره سازمان برنامه و بعد هم به سمت دهکده المپیک اما اول اشتباه رفت به سمت سعد آباد، بعد مقدس اردبیلی و چمران و نیایش و جنت آباد و من دیگه پیاده شدم و نفهمیدم از کجا سر درآورد! و دست فرمون محشرش هم بماند!

  با کلی تشکر از اوس کریم که سالم رسیدم داشتم به سمت خونه می رفتم که یه صدایی از پشت توجهم رو جلب کرد. یه آقاهه با یه هدفون تو گوشش در عالم خودش یه آهنگ خارجی رو خوندن که چه عرض کنم فریاد می زد! و انواع صداهای زیر و بم  چهار پنج تا خواننده رو به تنهایی اجرا می فرمود. کلی خندیدم . چ

تا خونه راهی نمونده بود. به کلانتری سر کوچه رسیدم دیدم یه عالمه آدم اونجا وایسادن. یه خانمه داره داد می زنم پسرم، یکی میگه ماشینه رو بگیرین، یکی میدوه اینور، یکی اونور. معطل نکردم و با سرعت تمام پریدم تو خونه و در رو از پشت قفل کردم !

نتیجه اخلاقی :

تو ایران بیرون رفتن کلی ماجرا و هیجان داره !  البته تو خونه موندن هم همینطور (رجوع شود به دوتا پست قبل تر)


نوشته شده توسط راحله | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


دوران کودکی
  عجب زمونه ای شده ها !

یادمه بچه که بودیم همیشه در حال بالا و پایین پریدن و شیطنت بودیم .خونه و مدرسه و پارک هم فرقی نداشت !

امشب رفتم توی پارک روبرو خونه  به بهونه کتاب خوندن یه کم هم هوا بخورم . یه سری بچه ها در کمال متاننت و بسیار مودباننه تاب بازی و سرسره بازی می کردن تازه هی وسطش خسته می شدن میومدن تغذیه! می گرفتن و می رفتن.

از همه جالب تر دو تا بچه فسقلی بودن که با ماشین شارژی هاشون اومده بودن.

یکی ضبط ماشینش رو روشن می کرد اون یکی آژیرشو.این چراغ می داد اون بوق می زد.یکی جلو می رفت یکی دنده عقب .

کلی جالب بودن! خداییش بازیهای نسل جدید جالبن! دوست دارم تماشاشون کنم و به دوران کودکی خودم لبخند بزنم.

کاش زمونه برمیگشت.


نوشته شده توسط راحله | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


ماجرای امروز مجتمع ما

ظهر بود و من در حال آشپزی. هوا بدجور گرم شده بود . دریچه رو که باز کردم تا هوا یه کم عوض بشه دیدم از طبقه پایین از لای پنجره داره دود بیرون میاد .جدی نگرفتم اما لحظه به لحظه دوده زیادتر میشد تا اینکه این رگ فضولی من گل کرد و رفتم پایین ببینم چه خبره.

هر چی زنگ زدم در زدم کسی جواب نداد . سرایدار هم نبود ! به موبایلش زنگ زدم و ماجرا رو گفتم . اونم سریع داداشش رو فرستاد . حمید که اومد از پنجره دود رو بهش نشون دادم اما دریغ از یه شماره تماس یا یه کلید یدک ! من هم گفتم سریع با مدیر ساختمان تماس بگیره و اومدم تو .

یه کوچولو بیشتر نگذشته بود که دیدم صدای آژیر میاد و مامورین آتش نشانی با شیلنگ و کپسول ریختن تو مجتمع .

خدا رو شکر فقط قابلمه و دستگیره و لاستیک هاش سوخته بودن و کار به جاهای باریک نکشیده بود اما فیلم باحالی رو شاهد بودیم.

جالب تر اینکه یه پیرمرده هم داخل خونه بوده و چون خواب بوده متوجه سوختگی نشده بود که مامورین با دهن کف آلود کشیدنش بیرون.

همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و ما رفتیم سر خونه زندگیمون.

یه ساعتی گذشت و باز دود بود که توی مجتمع می پیچید ! و منبع باز همون واحد یک بود.ا

یندفعه سرایدار با لگد در رو باز کرد و پرید تو خونه و یه تشک آتش گرفته رو آورد بیرون.

کاشف به عمل اومد که همون آقا پیره در حال سیگار کشیدن بوده که تشک آتش می گیره.

مورد دوم هم به خیر گذشت.

حالا به سعید و حمید گفتیم آماده باش بمونن. یه واحد آتش نشانی هم stand by دم در ساختون وایسه تا سومی هم به خیر بگذره و ما بچسبیم به زندگیمون

و نتیجه اخلاقی اینکه گاز و کبریت و سیگار و اینا خیلی خطرناکه. در ضمن فضولی هم خیلی بد نیست

 

 


نوشته شده توسط راحله | نظرات [3] | لینک به این مطلب |


قمارباز
همه صیدها بکردی هله میر بار دیگ
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر

همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی
بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر

تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی
نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی
نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر

نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس
بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگر

همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر

که اگر بتان چنین‌اند ز شه تو خوشه چینند
نبدست مرغ جان را جز او مطار دیگر

نوشته شده توسط راحله | نظرات [0] | لینک به این مطلب |



نظرسنجی

پیوندها

لوگوی دوستان

پیوندهای روزانه

Copy Right 2007 ParsiBox.com