ظهر بود و من در حال آشپزی.
هوا بدجور گرم شده بود .
دریچه رو که باز کردم تا هوا یه کم عوض بشه دیدم از طبقه پایین از لای پنجره داره دود بیرون میاد .جدی نگرفتم اما لحظه به لحظه دوده زیادتر میشد تا اینکه این رگ فضولی من گل کرد و رفتم پایین ببینم چه خبره.
هر چی زنگ زدم در زدم کسی جواب نداد . سرایدار هم نبود ! به موبایلش زنگ زدم و ماجرا رو گفتم .
اونم سریع داداشش رو فرستاد . حمید که اومد از پنجره دود رو بهش نشون دادم اما دریغ از یه شماره تماس یا یه کلید یدک ! من هم گفتم سریع با مدیر ساختمان تماس بگیره و اومدم تو .
یه کوچولو بیشتر نگذشته بود که دیدم صدای آژیر میاد و مامورین آتش نشانی با شیلنگ و کپسول ریختن تو مجتمع .
خدا رو شکر فقط قابلمه و دستگیره و لاستیک هاش سوخته بودن و کار به جاهای باریک نکشیده بود اما فیلم باحالی رو شاهد بودیم. 
جالب تر اینکه یه پیرمرده هم داخل خونه بوده و چون خواب بوده متوجه سوختگی نشده بود که مامورین با دهن کف آلود کشیدنش بیرون.
همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و ما رفتیم سر خونه زندگیمون.
یه ساعتی گذشت و باز دود بود که توی مجتمع می پیچید ! و منبع باز همون واحد یک بود.ا 
یندفعه سرایدار با لگد در رو باز کرد و پرید تو خونه و یه تشک آتش گرفته رو آورد بیرون.
کاشف به عمل اومد که همون آقا پیره در حال سیگار کشیدن بوده که تشک آتش می گیره.
مورد دوم هم به خیر گذشت. 
حالا به سعید و حمید گفتیم آماده باش بمونن. یه واحد آتش نشانی هم stand by دم در ساختون وایسه تا سومی هم به خیر بگذره و ما بچسبیم به زندگیمون
و نتیجه اخلاقی اینکه گاز و کبریت و سیگار و اینا خیلی خطرناکه. در ضمن فضولی هم خیلی بد نیست 