کهن دیارا! دیار یارا! دل از تو کندم، ولی ندانم
که گر گریزم، کجا گریزم؟ و گر بمانم، کجا بمانم؟
نه پای رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گویم؟ درخت خشکم
عجب نباشد، اگر تبرزن، طمع ببندد، در استخوانم
درین جهنم، گل بهشتی، چگونه روید؟ چگونه بوید؟
من ای بهاران، ز ابر نیسان، چه بهره گیرم؟ که خود خزانم
صدای حق را، سکوت باطل، در آن دل شب، چنان فرو کشت
که تا قیامت، درین مصیبت، گلو فشارد، غم نهانم
سفینه دل، نشسته در گل، چراغ ساحل، نمیدرخشد
درین سیاهی، سپیدهای کو، که چشم حسرت، در او نشانم؟
الا خدایا! گره گشایا! به چاره جویی، مرا مدد کن
بود که برخود، دری گشایم، غم درون را، برون کشانم
چنان سراپا، شب سیه را، به چنگ و دندان، درآورم پوست
که صبح عریان، به خون نشیند، بر آستانم، در آسمانم
کهن دیارا! دیار یارا! به عزم رفتن، دل از تو کندم
ولی جز اینجا، وطن گزیدن، نمیتوانم! نمیتوانم
نادر نادرپور