ساعت حدود 2 بود که از خونه زدم بیرون. رسیدم سر نیایش ومنتظر تاکسی بودم که یکدفعه دیدم 10، 15 تا ماشین توی دو لاین به صورت کاملا مارپیچ دنده عقب میان اونم وسط بزرگراه ! با تعجب که اینا چشونه سوار تاکسی شدم و یه کم جلوتر فهمیدم اوضاع از چه قراره! چراغ قرمز سر ستاری خراب بود ! و ملت از خود گذشته و با حوصله ، با متانت تمام به حقوق همدیگه احترام می ذاشتن و یه ترافیک قفل شده اساسی رو درست کرده بودن! و ما هم یه چهل دقیقه ای اونجا گیر کرده بویدم. حالا بگذریم از اینکه گشت راه داشت واسه خودش راه باز می کرد و 4 تا ماشین پلیس پایین تر از این ترافیک خوشحال ایستاده بودن و خاطیان رها یافته از ترافیک رو جریمه می کردن !
به جای بیست دقیقه یه ساعته رسیدم سر ولیعصر. از اونجا که میرداماد کار داشتم و دیدم ولیعصر رو به پایین شلوغه و من هم دیگه حوصله ترافیک رو ندارم شروع کردم به پیاده رفتن. چهار قدم پایین تر دیدم که شونصد تا پلیس و گارد و الگانس و ون و پاترول ریختن تو خیابون، ملت هم از اینور به اونور میدون و پلیس هم به دنبالشون! اونجا که اجازه ایستادن نبود اما جلوتر فهمیدم که در اعتراض به نام خلیج عربی مردم جلو سفارت امارات تجمع کرده بودن و شعار می دادن!
کارم تو میرداماد به دلیل قطع برق! نصفه نیمه موند و رفتم تجریش پی یه کار دیگه! هوا تاریک شده بود که میخواستم برگردم . دیدم یه ماشینه داره داد می زنه آریاشهر دو نفر . با خودم گفتم ای ول اینجوری هم سریعتر می رسم، هم تو ترافیک وحشتناک ولیعصر گیر نمی کنم، تازه سر اتوبان هم نباید منتظر ماشین بمونم. سوار شدم اما خدا نصیب دشمنتون نکنه به غلط کردم افتادم . یاروهه فکر کنم یه کوچولو معتاد بودوستش هم عقب نشسته بود. من و یه خانم و یه آقای دیگه هم مسافر! تا برسیم من فقط ذکر خوندم و به خودم فحش دادم. یارو قرار بور از همت بره سازمان برنامه و بعد هم به سمت دهکده المپیک اما اول اشتباه رفت به سمت سعد آباد، بعد مقدس اردبیلی و چمران و نیایش و جنت آباد و من دیگه پیاده شدم و نفهمیدم از کجا سر درآورد! و دست فرمون محشرش هم بماند!
با کلی تشکر از اوس کریم که سالم رسیدم داشتم به سمت خونه می رفتم که یه صدایی از پشت توجهم رو جلب کرد. یه آقاهه با یه هدفون تو گوشش در عالم خودش یه آهنگ خارجی رو خوندن که چه عرض کنم فریاد می زد! و انواع صداهای زیر و بم چهار پنج تا خواننده رو به تنهایی اجرا می فرمود. کلی خندیدم . چ
تا خونه راهی نمونده بود. به کلانتری سر کوچه رسیدم دیدم یه عالمه آدم اونجا وایسادن. یه خانمه داره داد می زنم پسرم، یکی میگه ماشینه رو بگیرین، یکی میدوه اینور، یکی اونور. معطل نکردم و با سرعت تمام پریدم تو خونه و در رو از پشت قفل کردم !
نتیجه اخلاقی :
تو ایران بیرون رفتن کلی ماجرا و هیجان داره ! البته تو خونه موندن هم همینطور (رجوع شود به دوتا پست قبل تر)