[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

منوی اصلی

بخش ها

نویسندگان

آرشیو

آمار
بازدید امروز : 27
بازدید دیروز : 49 ‍
بازدید این ماه : 118
بازدید امسال : 2967
بازدید کل : 4474
تعداد پست ها : 49
تعداد لینک های لینکستان : 0
تعداد نظر سنجی های وبلاگ : 0

سخن روز
به پای بوس تو دست کسی رسید که او .......... چو آستانه بدین در همیشه سر دارد


لالایی
 

لالا لالا همه در خواب نازن

دیگه چیزی ندارن تا ببازن

بخواب آروم نه اینکه وقت خوابه

بخواب ای گل که بیداری عذابه و عذابه

بخواب آروم که خورشیدم خاموشه

اونم باید بره چیزی بپوشه

اونم طاقت نداره توی سرما

اونم غافل شد از حال دل ما

همه اینجا غریب اندر غریبن

همه از بی نیازی بی نصیبن

الهی کور بشم گر دیده باشم

می گن اینجا همه مردم فریبن

چه بی قانونه قانونش

 چقدر بی برکته نونش

به نرخ مفت جون کردن

 شده چیزای ارزونش

نمی دونی چقدر سخته

 همون کارای آسونش

همش بغض و همش بغضه

 روی لبهای خندونش

نترس از دست بی قانون فردا

بخواب جونم که قانون داره دنیا

 


نوشته شده توسط راحله | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


درکه

امروز رفته بودم درکه

با یه جمع خوب دوستانه

خوش گذشت.خیلی


نوشته شده توسط راحله | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


اینم از مروز...

  ساعت حدود 2 بود که از خونه زدم بیرون. رسیدم  سر نیایش ومنتظر تاکسی بودم  که  یکدفعه دیدم 10، 15 تا ماشین توی دو  لاین به صورت کاملا مارپیچ دنده عقب میان اونم وسط بزرگراه ! با تعجب که اینا چشونه سوار تاکسی شدم و یه کم جلوتر فهمیدم اوضاع از چه قراره!  چراغ قرمز سر ستاری خراب بود ! و ملت از خود گذشته و با حوصله ، با متانت تمام به حقوق همدیگه احترام می ذاشتن و یه ترافیک قفل شده اساسی رو درست کرده بودن! و ما هم یه چهل دقیقه ای اونجا گیر کرده بویدم. حالا بگذریم از اینکه گشت راه داشت واسه خودش راه باز می کرد و 4 تا ماشین پلیس پایین تر از این ترافیک  خوشحال ایستاده بودن و خاطیان رها یافته از ترافیک رو جریمه می کردن !

به جای بیست  دقیقه یه ساعته رسیدم سر ولیعصر. از اونجا که میرداماد کار داشتم و دیدم ولیعصر رو به پایین شلوغه و من هم دیگه حوصله ترافیک رو ندارم شروع کردم به پیاده رفتن. چهار قدم پایین تر دیدم که شونصد  تا  پلیس و گارد و الگانس  و ون و پاترول ریختن تو خیابون، ملت هم از اینور به اونور میدون و پلیس هم به دنبالشون! اونجا که اجازه ایستادن نبود اما جلوتر فهمیدم که در اعتراض به نام خلیج عربی مردم جلو سفارت امارات تجمع کرده بودن و شعار می دادن!

کارم تو میرداماد به دلیل قطع برق! نصفه نیمه موند  و رفتم تجریش پی یه کار دیگه! هوا تاریک شده بود که میخواستم برگردم . دیدم یه ماشینه داره داد می زنه آریاشهر دو نفر . با خودم گفتم ای ول اینجوری هم سریعتر می رسم، هم تو ترافیک وحشتناک ولیعصر گیر نمی کنم، تازه سر اتوبان هم نباید منتظر ماشین بمونم. سوار شدم اما خدا نصیب دشمنتون نکنه به غلط کردم افتادم . یاروهه فکر کنم یه کوچولو معتاد بودوستش هم عقب نشسته بود. من و یه خانم و یه آقای دیگه هم مسافر! تا برسیم من فقط ذکر خوندم و به خودم فحش دادم. یارو قرار بور از همت بره سازمان برنامه و بعد هم به سمت دهکده المپیک اما اول اشتباه رفت به سمت سعد آباد، بعد مقدس اردبیلی و چمران و نیایش و جنت آباد و من دیگه پیاده شدم و نفهمیدم از کجا سر درآورد! و دست فرمون محشرش هم بماند!

  با کلی تشکر از اوس کریم که سالم رسیدم داشتم به سمت خونه می رفتم که یه صدایی از پشت توجهم رو جلب کرد. یه آقاهه با یه هدفون تو گوشش در عالم خودش یه آهنگ خارجی رو خوندن که چه عرض کنم فریاد می زد! و انواع صداهای زیر و بم  چهار پنج تا خواننده رو به تنهایی اجرا می فرمود. کلی خندیدم . چ

تا خونه راهی نمونده بود. به کلانتری سر کوچه رسیدم دیدم یه عالمه آدم اونجا وایسادن. یه خانمه داره داد می زنم پسرم، یکی میگه ماشینه رو بگیرین، یکی میدوه اینور، یکی اونور. معطل نکردم و با سرعت تمام پریدم تو خونه و در رو از پشت قفل کردم !

نتیجه اخلاقی :

تو ایران بیرون رفتن کلی ماجرا و هیجان داره !  البته تو خونه موندن هم همینطور (رجوع شود به دوتا پست قبل تر)


نوشته شده توسط راحله | نظرات [1] | لینک به این مطلب |


دوران کودکی
  عجب زمونه ای شده ها !

یادمه بچه که بودیم همیشه در حال بالا و پایین پریدن و شیطنت بودیم .خونه و مدرسه و پارک هم فرقی نداشت !

امشب رفتم توی پارک روبرو خونه  به بهونه کتاب خوندن یه کم هم هوا بخورم . یه سری بچه ها در کمال متاننت و بسیار مودباننه تاب بازی و سرسره بازی می کردن تازه هی وسطش خسته می شدن میومدن تغذیه! می گرفتن و می رفتن.

از همه جالب تر دو تا بچه فسقلی بودن که با ماشین شارژی هاشون اومده بودن.

یکی ضبط ماشینش رو روشن می کرد اون یکی آژیرشو.این چراغ می داد اون بوق می زد.یکی جلو می رفت یکی دنده عقب .

کلی جالب بودن! خداییش بازیهای نسل جدید جالبن! دوست دارم تماشاشون کنم و به دوران کودکی خودم لبخند بزنم.

کاش زمونه برمیگشت.


نوشته شده توسط راحله | نظرات [0] | لینک به این مطلب |


لیست صفحات :: 1

نظرسنجی

پیوندها

لوگوی دوستان

پیوندهای روزانه

Copy Right 2007 ParsiBox.com